مرگ ققنوس

خرید بک لینک

امکانات وب

بیست سال مثل ققنوس آتش را بر جان خویش روا داشتم و در میان شعله زیستم.اکنون دو سال است که بچه عقابی در درونم متولد شده است و می خواهد پر بگیرد.ققنوس مرده است و خاکسترهایش را باد ایام به هر سو پراکنده است.اما عقاب همچنان در وجودم پافشاری می کند.زین آتش نهفته که در سینه من است هیچ کس باخبر نیست یا از ترس سوزشش نمی خواهند حتی به آن نزدیک شوند.هر چند می کوشم به عقاب درونم بی اعتنایی کنم او به رشد خودش ادامه می دهد.هر روز می بینم که بال هایش قوی تر شده است و جثه رو به رشدش سینه تنگم را فشرده تر می کند. همانطور که خواهرم سیمون دوبوار گفته بود ما زن ها ققنوس هایی هستیم که در خویش می سوزیم و دم بر نمی آوریم.در دیوارهای تنگ برخی ارزش های نخ نما شده جامعه نفسمان بریده است و مرده یک زن برای بعضی ها بهتر است از زنده متفکر و سازش ناپذیر او.فروغ خواهر دیگرم بر این مطلب صحه گذاشته بود که:

و این دنیا پر از صدای پای مردمانیست که در حالیکه ترا می بوسند

در ذهن خویش

طناب دار تو را می بافند.

امروز هم به دادسرا رفتم و لکه های سیاه را بر حریر سفید تنم پیش پزشک بر آفتاب افکندم.چطور راضی باشم که دخترم در چنین فضایی رشد کند و نظاره گر چنین بیدادهایی بر فهیمه های لطیف خلقت باشد؟ مگر مادری همین ها نیست؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 11:37 توسط بی وطن  | 

زن ها دیرتر به خواب می روند...

ما را در سایت زن ها دیرتر به خواب می روند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 14:56

صفحه بندی