
بیست سال مثل ققنوس آتش را بر جان خویش روا داشتم و در میان شعله زیستم.اکنون دو سال است که بچه عقابی در درونم متولد شده است و می خواهد پر بگیرد.ققنوس مرده است و خاکسترهایش را باد ایام به هر سو پراکنده است.اما عقاب همچنان در وجودم پافشاری می کند.زین آتش نهفته که در سینه من است هیچ کس باخبر نیست یا از ترس سوزشش نمی خواهند حتی به آن نزدیک شوند.هر چند می کوشم به عقاب درونم بی اعتنایی کنم او به رشد خودش ادامه می دهد.هر روز می بینم که بال هایش قوی تر شده است و جثه رو به رشدش سینه تنگم را فشرده تر می ک...
ادامه مطلب